۱۳۹۱ آبان ۲۲, دوشنبه

به ستار، آنکه ایستاده مرد

تو خود نیک می‌دانی که نه نخستین و نه آخرین انسانی بودی که به جور ناکسان، روحانیان، خدایان و وارثان این خدایان نیست و نابود می‌شود. کشته به دست نامردمانی که سعادت و بهروزی خویش در خشنودی خدای موهوم خویش یافته‌اند و بربندگان مسخ شده خویش، خدایی می‌کنند.‌‌ همان ناکسان که درفش سیاه سعادت بشری در دوجهان برافراشتند و در نهان سودای حکمرانی و سعادت خویش داشتند. خدایانی که به نیرنگ ولایت و پاسداری از نظام ولایی خویش، بندگانی فرومایه پروریدند.
 
بندگانی که دیگر نه در راه الله ناشناخته خویش که در راه شادکامی ولی و معبود زمینی خویش، بی‌عدالتی‌ها، ستم‌ها و جنایت‌ها کردند. بندگانی چنان ظالم که دیگر فریادی و ناله‌ای برآمده از حنجره مظلومی، لرزه بر اندام ناراستشان نمی‌افکند.
بندگانی فرومایه که ثواب را نه دیگر در توهم بهشتی موهوم که در زمین و تکه استخوان اهدایی معبود خویش یافته‌اند و به شوق برخورداری از آن استخوان، جان‌ها ستاندند، ظلم‌ها کردند و بر ملتی آزادی حرام نمودند. بندگانی مفتخر به قصاوت و ذلتی نکبت بار در راه ارباب خویش. دریغ که این خدایان ظالم و بندگانشان، در برابرت ناتوان بودند. ناتوان در برابر عزمت، عصیانت و فریادت.

فریادی که چون کاوه‌ای تنها، بی‌یار و بی‌درفش لرزه بر اندام پلشت ضحاک و لشکریانش افکند. به لرزه افتادند و خواستند فریاد دادخواهی‌ات خاموش کنند که نتوانستند. تو چون سروی استوار ایستادی، ایستادگی کردی، به خاکشان افکندی و با مرگ خویش بر آنان پیروز گشتی. تو با استقامت و پایداری‌ات، حسرت ناله‌ای تا ابد بر دل‌هاشان نهادی. این دیوسیرتان چنان در برابرت ناتوان گشتند که نه تهدیشان و نه زندان و بند و زنجیرشان قادر به افکندن لرزه‌ای بر اندام استوارت نگشت.

افسوس که ما نیز فریادت نشنیدیم و نمی‌شنویم. مایی که نه تو را شناختیم و نه دلیل فریادت را. فریادی که فغان بود. فغان مظلومان، محرومان و کارگرانی بی‌دادرس. مردمی که فقر امانشان ربوده و دغدغه‌ نخستینشان دیگر نه آزادی که سیری شکم گرسنه شان است، هرچند لقمه‌ای کوچک! فریاد تو عصیان بود، عصیان بر این سرنوشت شوم و تاریک بودنمان. فریادی که از درد و رنج بندگیمان برآوردی، فریادی که خبر از ناله خاموش میلیون‌ها انسان دربند و هم میهنان بی‌گناهت می‌داد و ما خفتگان نشنیدیم. مایی که راه و هدفمان در آغاز پاسداشت آزادی بود و به ناگاه گرفتار عشق و کین شدیم. عشق به نام و نشان و تحسین حقییرانی چون خود و بندگان رضای دوست، خشنودی دوست و تشویق و ستایش دوست. مایی که یکدیگر را دشمن یافتیم و دشمنمان فراموش کردیم و کینه به همدرد خویش داشتیم. ما خفته گان که سال هاست با چشمانی باز خفته‌ایم، مردگانی محکوم به زیستن. مایی که دیگر درد نداریم و با این یار دیرینمان نیز غریبیم، همانگونه که سال هاست با شادی غریبمان کردند و غریب گشتیم.

ستار تو دیگربار مردی. آنگاه مردی که هدفت را نشناختیم و به جای انتقام از ظالم درپی بهره جویی از مرگ مظلومانه‌ات به کام مرام و معبود خویش بودیم. مایی که آزادی و آزادگی را ندانسته‌ایم ولی مدعی آنیم. ما بر مرگت گریستیم که با گریستن آشناییم اما ندانستیم و نخواستیم بدانیم بر چه می‌گرییم.

آری تو فریاد بودی، فریادی چنان رسا که پس از مرگت در گوش ما خاموشان و خفتگان طنیین افکنده و مجال خوابی و آسایشی نکبت بار، از ما دریغ داشته.
ستار! تو کشته شدی، کشته شرف، شجاعت، انسانیت و میهن دوستی خویش.
جانت فدا کردی. فدای ایران، ایرانی و آزادی تا راهی شود برای ما بندگان هزاران خدای و گمراهان سرگردان در ظلمت جهل خویش.

آری ستار تو ایستاده زیستی، ایستاده فریاد زدی و ایستاده مردی.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر